هوم..؟؟!!!

به هم رسيدند مثل هميشه لبخند ،سلام....وبعد صحبت شروع شدبازم مثل هميشه از هر دری ...هر موضوعی و آخرش می رسيد به همون جای هميشگی...

پيش خودش فکر می کرد ...در افکارش غرق می شدودوباره به خودش می اومد....هنوز داشت براش می گفت شايد براش سخت بود گفتنش و شايد خبر نداشت که شنيدنش هم سخته پيش خودش فکر می کرد اگه بدونه که هر چند ثانيه يک بار من اين جا نيستم می رمو در عمق لحظه ها می مونم ...و اونم به خاطر لحظاتی بود که براش مهم بودند که حاضر بود تو اون لحظه ها زمان رو نگه داره تا يه دنيا فکر رو با هم ديگه رها کنه،بهشون بگه که ديگه نه ديگه نمی خوام داشته باشمتون ...وبعد برمی گشت و برگشتنشم به خاطر همون لحظه ها بود چون با تمام اين احوالات نمی تونست جلوی رفتنشونو بگيره برمی گشت تا بشنوه تا اين جوری لحظاتش رو چند برابر کنه..

وقتی با هم بودند ديگه به ۱۰۰۰ تا چيزی که هميشه فکر می کرد فکر نمی کرد با خودش می گفت اصلا منطقی فکر کردن يعنی چه ..؟؟؟!!يعنی اينکه چشماتو ببندی و بخوای که همه چيو نبينی و اون وقت فکر کنی که چقدر داری منطقی ودرست  فکر می کنی که چقدر بايد عاقل بود و عاقلانه  سنجيد ،...نه اشتباهه اصلا اين طرز تفکر اشتباههاصلا اين جور فکر کردن رو من نمی خوام اصلا کيه که بخواد به اجبار من اين جور فکر کنم...هوم؟؟اصلا اگه منطق اينه من می خوام بی منطق ترين آدم دنيا باشم اگه عقل اينه يا راهو روش عاقلانه اينه من می خوام برای هميشه دور هر چی عقلو عاقله خط بکشم..

اونايی که خيلی عاقلن خبر ندارن که عقل هم به خودی خودش از دست خودش خسته و پکر می شه اگه لطافت دلو ازش بگيری و اونوقت ديگه هيچی از عقل نمی مونه اون وقته که هر چی عاقله هم دادش در مياد ...

به خودش گفت..آهای اصلا مگه مجبوری ..يا پات نوشتن که هر چند وقت يک بار بشينی و با خودت مثلا ۲،۲تا ۴تا کنی و بعدش نتيجه بگيری وبعش هم عزا بگيری ...هوم؟؟ما چی کار کنيم که تو ديگه عاقل بازی در نياری  نخوای چشماتو ببنديو چند دور،دوره خودت بزنيو بعد چشماتو باز کنی  و بگی آهان ..ديدی سرت گيج می ره ...نبايد اين جا باشی ..اين راهش نيست ..آخه آدم عاقل دور خودت نچرخ که سرت گيج نره  نه اينکه بودن حالاتو انکارکنی..منکر جای درستی بشی که ايستادی...

خودت که می دونی..ديگه چی می خوای بفهمی اگه چی می شد ديگه بهت ثابت می شد...می ترسی..؟؟از چی، از کی، از کجا ...مگه ته زندگيه آدما به يه جا بيشر می رسه ...؟؟؟پس ترست از چيه مگه خودت هميشه نمی گی آينده زيباست همونيه که تو می خوای،اگه بخوای ..مگه تو نبودی که هميشه شعار می دادی که دنيا ،زندگی يعنی اينکه اونی بسازی که می خوای که دوست داری حالا اگه سخت بود بهتر،شيرين تر لحظاتش به ياد موندنی تر ..هوم؟؟چرا می خوای ناديده بگيری که لحظاتت يه دنيا بار روشونه...

به خودش اومد....

..."وای خدايا خودم می دونم ...اههههههههه شمام هی بدوين ببينيد به كجا می رسين..نمی دونيد وقتی يكی داره فكر می كنه اين همه نبايد تند تند راه برين..."گوش نمی دادن برای خودشون داشتن تيك تاك می كردن...

بلند شد رفت بيرون سوز سردی می او مد خودشو جمع كرد نگاهی كرد به آسمون همون رنگ هميشگی هيچ فرقی نكرده بود....زير اين آسمون به اين بزرگی بااين دنيايه به اين پهناوری ...با يه دنيا اراده ،مهر و اميد كه سراغ داری ...پشتكار كه توش می بينی اميدی كه بهت می ده ايمانی كه بهش معتقده ....دستی كه می گه پره تلاشه و شب و روزو لحظه ها رو می خواد بسازه ديگه ترس چه معنی می ده؟؟؟؟

هيچ..كاملا بی معنيه ...

مگه چی می خواد بشه اصلا فكر كن بدتر از بد بشه... مهم بودنمونه...مهم حرفايی كه هميشه برای زدن داريم همينه كه همش وزنه ی ترديدو شك رو سبك و سبك تر می كنه ...

باد ميومد ...سردش شده بود ولی يه دنيا بهار رو حس می كرد ...می دونست چی می خواد بگه...

لبخندی زدپيش خودش گفت ولی من هميشه بايد بشنوم..هميشه حتی اگه اون موقع تو عمق لحظه ها باشم09.gif

بعد از هر شنيدن و  با هم بودن محكم می شد...فقط بايد اينو بهش می گفت بايد بهش می گفت كه هيچ وقت فكر نكن تكراريه  يا اينكه من اينا رو شنيدم هميشه برام بگو...هميشه....هميشههههه.....

....

به خودش اومد ،اون داشت هنوز می گفت خنده اش گرفته بود پيش خودش می گفت اگه می دونستی من چقدر راهو تو اين يك ساعته رفتم ...حواسشو جمع كرد دوباره داشت گوش می داد.

 

24.gif

(شايد بشه گفت اينم داستان اولم...نظرتون چيه..؟؟01.gif)

/ 18 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
م.ر.صفائي

اين خودتی الهام.چرا قيافه بلاگتو بهم زدی؟.آره؟......

امیرعباس

خب پس نخوابيده بیديد !!!...ولی فکر نکنم کار اولتون بيده باشه ها...:>

elina

سلام سلام....ميگم اگه بلاگ نويس اصفهانی سراغ داريد بگيد يه تک پا بيان قهوه خونه ما....

سرودهاي تنهايي

سلام..! .. خوب .. به نظر من نمی تونه داستان باشه..! مثل يه دلتنگيه..!..! مثل همه چيزهايی که خودت می نويسی..! موفق باشی..!

فرشتهء تاريكي

سلام خانومي، زيبا بود، براي اولين داستان جالب بود :) ممنون كه زيادي برام دلسوزي نكردي :)))

navid

سلام ..شروع بسيار خوبيه ..براتون آرزوی موفقيت دارم ... منتظر بعدياش هستيم .......

آدمك

سلام عرض شد الهام‌خوانوم‌اينا... حالت چطوره؟... چرا اين‌جا رو اين شکلی کردی؟....

آدمك

ببخشيد که خانوم رو اون‌جوری نوشتم!!... فکر نکنی که بی‌سوادم‌ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

maryam

سلام! با استعدادی:)ادامه بده