دروازه های انتها

بوی بهار

ترم جدید با هزاران فراز و نشیب شروع شد...فکر نمی کردم این ترم هم مثل ترمهای قبل دلم بخواد و حوصله داشته باشم که با همون انرژی تدریس کنم ..این قدر اتفاقهای نا خوشاید افتاد که بتونه کاملا علاقه من رو نسبت به کار تدریس و دید من رو نسبت به محل کارم عوض کنه...
نمی دونم ...جدا چرا بعضی این قدر سطحی فکر می کنند و حاضرند به هر روش ممکن دست بزنند که به خیال خودشون جا پاشون رو سفت کنند...حتی اگه تو جز خوبی در حق شون نکرده باشی!! یادم به جمله ای افتاد که پدر خانوم افشار وقتی که دخترش توی زندگی دچار مشکل شده بود زد (توی سریال در پناه تو) می گفت :اگه هر چقدر هم رانندگیت خوب باشه باز هم احتمال اینکه بقیه بهت بزنند وجود داره!!! پس نمی تونی صرفا اتفاقات رو با تحلیل رفتارهای خودت تحلیل کنی.....(هر جند که اگه بخوای بحث فلسفی بکنی مبدا هر اتفاقی رو باید توی عملکرد خودمون جستجو کنیم همون بازخورد عمل معروف!)
به هر حال با تمام دلخوریها و در کمال ناباوری و در پناه لطف همیشگی دادار عظیم (که گردش زمین و روزگار رو خودش به دست گرفته و خدا رو شکر که این یکی رو به ما نسپرده چون هر چند وقت یه بار ممکن بود دلمون بخواد در دنیا رو یهو تخته کنیم !! ) باز هم یه شروع دوباره رقم خورد...
اولین روز ترم تداعی تمام اتفاقات ناگوار بود و هیچ میلی به ماندن و برگزاری کلاسهام نداشتم به همین دلیل بدون تشکیل هیچ کلاسی به خونه برگشتم و عجیب اینکه اون روز به شدت احساس خستگی و کوفتگی می کردم تا حدی که فردای اون روز هم سر کلاسام حاضر نشدم! چند روز آخر همون هفته هم به اصطلاح با اعمال شاقه سپری شد بدون هیج میل یا احساس خوشایند...هر روز تصمیم می گرفتم که فردا نرم! حتی اینکه همه چی رو با هم کنار بذارم...!
ولی حس شیرین تدریس بازهم به سراغم اومده ...حسی که شاید خیلی ها با اینکه در این موقعیت هستند حسش نکردند و شاید فقط هم به همین دلیل که با دیدن شور و هیجان و انرژی من ابراز تعجب می کنن ...همیشه سعی کردم که کلاسم سرشار از انرژی و شادی باشه و خوشحالم که این حس با بیدار شدنش در وجودم یادم آورده که این دنیا هر چقدر کوچک باشه و نا مهربونی داشته باشه ولی من باز هم آدمهای زیادی رو می بینیم که می تونم دوستشون داشته باشم و باهاشون صاف و ساده و بی پیرایه باشم خوشحالم که یادم اومد چقدر همه ی دانشجوهام رو دوست دارم توی این چند ساله سعی کردم تا جایی که می دونم و بلدم یادشون بدم .
فرصت برای غصه خوردن و دلخور بودن یا دوست نداشتن ندارم دنیا یه گذر گاه ست می خوام خوب بگذرونمش.. و بر خلاف جریان غالب اطرافم من بازهم با تمام انرژی با تک تک لحظاتم برخورد می کنم و دوست دارنم شادی ثانیه هام رو با همه شریک شم.

1

 


شادی لحظه ها روی زندگیمون هم اثر گذاشت....
پروژه فولاد به خوبی پیش میره...
توی مناقصه سیستم جدید شهرداری برنده شدیم!

پروژه اسکان برای دوره سوم داره شروع میشه.
پدر و مادر و برادرهام همه دنیای منند
همسر عزیزم رو دوست دارم

و بوی بهار میاد

دیشب ۲ تا گلدون پامچال با احسان از خونه بابام اینا کش رفتیم

بابایی می خواست باغچه رو از گلهای پامچال پر کنه

وبهترین سین های سعادت رو می خوام توی سفره ی هفت سین امسال بچینم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱٢/۱٠ - الهام