دروازه های انتها

 

دخترک شاد بود ، احساس غرور می کرد
    فکر می کرد آدمه بزرگیه
 
همیشه آرزوهایه بزرگ داشت
خیلی دوست داشت بزرگ خطابش کنن
 
همیشه پشت نقاب بزرگی پنهان می شد
ولی غافل از اینکه کودکی نکرده بود !
 
همیشه کتاب های بزرگ می خوند
 
دخترک بزرگ شد، فهمید ؛
فهمید  که نقابشو ازش گرفتن
باید از سر کودکی کنه !

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٤/٢۱ - الهام