دروازه های انتها

اسمشو چی می ذاری؟؟؟

ديروز حدود ساعت ۲ بود که از سر کار به خونه بر می گشتم.تمام طول راه سرم توی کتاب بریدا اثرپائولو کوئليو بودتقريبا محو وغرقش بودم برام جالب بود هر چند که خيلی جاها برای درک کامل متن بايد دوباره از اول می خوندم.(متن کتاب در مورد بخش ديگر وجود هر کس و اينکه چطور می شه پيداش کرد نوشته شده البته تا اين جا که خوندم)
خلاصه تا رسيدم به سی وسه پل داشتم تند تند می رفتم که سوار تاکسی بشم . اتفاقی نگاهم به رود خونه افتاد که آرام با موسيقی خاص خودش داشت می رفت . وسوسه شدم گفتم يه کمی از کنار رودخونه پياده می رم با لبخندی رضايت بخش از انتخاب خودم راه افتادم. سعی کردم حسابی لذت ببرم نگاهم را تا عمق آبها فرو می بردم .پرنده ها را نگاه می کردم نمی توانستم افکارم را به طور کامل متمر کز کنم .فکرهايی که ذهنم را مشغول می کرد خيلی زياد بودند تازگيها خيلی وقتم برای فکر کردن کم شده يا شايدم افکاری که ذهنم مشغول می کرده زياد شدن نمی دونم ولی به هر حال هميشه لحظات تنهايی با خودم را خيلی دوست دارم اصلا حا ضر نيستم اين لحظات ازم گرفته بشه. خلاصه داشتم به حرف يکی از دوستام فکر می کردم يعنی فکر می کنم حالا بيشتر قبولش کردم ......
می دونيد لحظاتی توی زندگي هر کسی وجود داره که خيلی زيباست اون احساس پاکی را که داشتی اون حس قشنگی که اگر همه هم می اومدند و برات توجيه می کردند که اشتباه می کنی فقط دلت بود که می دونست راهش درسته قلبت گواهی می داد ....حالا هر چند هم که بعدها اتفاقاتی بيفته که با عث بشه خود عقلانيت حتی اجازه فکرکردن به اون لحظات را بهت نده و باعث بشه که ناخودآگاه تمام اون احساسهای زيبايی را که داشتی برات درد آور بشن حس اينکه خواب بودی تمام لحظاتت دروغ بوده و يا هر حس ديگه ای که فقط کارش اينه که اون خاطرات و لحظات و تپش های زيبای روحت را برات نا خوشايند کنه.
يه کم که بگذره شايد تو هم مثل من به اين نتيجه برسی که لحظات زيبا رو برای هميشه توی ذهنت نگه داری و با زيبايی ازشون يادکنی می تونی اين طور فکر کنی. يعنی من اين طور فکر می کنم که اين لحظات متعلق به من بوده پس شايد عوامل و پديدآورنده هاش برام قابل احترام باشن ولی نبايد اجازه بدم که بتونن اون لحظات را از ذهنم پاک کنند يا بدتر باعث بشن که بخوای محوشون کنی ...اونا را فراموش کنی نمی دونم تو چطور فکر می کنی؟ولی من تمام لحظات پر از عشق و لطافت زندگی ام راميخواهم در زيباترين قابهای ان بذارم وبرای هميشه توی قلبم حفظشو ن کنم . فرد يا عوامل اين لحظات نمي تونن هميشه به اندازه اون لحظات وفضای پاک معنوی حاکم براونها مقدس باشن .چون هميشه معلوم نيست که همون حسی را که از ديدن يه منظره زيبا يا يه موسيقی روح افزا ميگيری ودرک می کنی بقيه هم همون رو بگيرند فقط ميتونی وميتونم هميشه شاکر خدا باشم برای همه زيباييهايش وبزرگيش وبرای لطف بيکرانش که به من توانايی داد در حد خودم زيباييهاشو را ببينم حس کنم وشاکر باشم .خدايابرای همه چی ازت ممنونم .
خدايا کمکمون کن که لحظاتمون سرشاراززيبايی باشه .لحظات زيبای زندگيمون رادرک کنيم ودر زندگيمون پر رنگ و پر رنگ تر شون کنيم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٢/٢/۱٥ - الهام