دروازه های انتها

کتاب رسالت ما محبت است و زيبايی

تيک تاکهای ساعت هنوز هم مثل ماهای گذشته برای من ميخوانند زمان به نيمه ی خود رسيده ،تاريکی شب آرام همه جا را پوشانده و من ايجا کنار مهم ترين خاطره ی زندگيم نشسته ام ملکه ی خواب باز هم مانند شبهای گذشته به چشمهای من اجازه ورود نداده گوييا می داند که اين شبها پر از ناديده هايم و پر از ناگفته ها می داند که بيش از هميشه به بيداری در شب و خلوت نيازمندم .

۲۶ روز پيش بزرگترين روز زندگيم بود روز ی که انگار تمام تلاشهای عمرم برای رسيدن به چنين نقطه ای صرف شده بود۲۶ روز پيش من وجودم به سرعت رنگ باخت و محو شد ذوب شد و جای خود را به ما داد ۲۶ روز پيش طليعه ی پيوندی بود از جنس و درخشش همين ماه و ستاره های امشب ،...و من بر تختی نشستم روبروی سفره ايی پر از نقل و نبات مزين به کتابی عظيم که اطمينان قلبی ام را به من پيشکش می کرد با توری سپيد  قرآن به دست همراه با صدای آبنمای سفره ی طلايی روبرويم با زمزمه ی آيه ای از نور که اميد نورانيت را به قلبم می گشود هم قسم پيمانی هميشگی شدم در آئينه ی روبرو دختری سفيد پوش چشم در چشمم دوخته بود و نگاهم می کرد نگاهش پر از سوال و نا گفته ها و سر شار از اميد های دور و دراز بود در وجودم حسی نو و جديد موج می زد و کنارم کسی نشسته بود که قرار بود تمام راههای زندگيم را با پيوند بزنم .با جمع همه ی بيداريهای عمرم باز هم بيداری برای حس چنين لحظاتی کم می آوردم پر از حسهای ضدو نقيض بودم که تمامشان فقط با لبخند در مقابل نگاههای دوخته بر وجودم پنهان می شد پر از تلاطم ولی آرام لبريز از نياز ولی مهری بر لب دوخته شده با لبخند و من زير همه ی محبتهای عالم،صداقتها ،دوست داشتن ها و يکرنگی ها را امضا کردم و از من تائيدی خواستند بر همه ی دلهای پر مهر و من با تمام قلبم تائيد کردم و چه کسی می تواند هيبت لحظه های گذرانده ام را درک کند و که می داند که  به من در اين ۲۶ روز چه گذشته و ساعتهای آينده و روزهای هر روز چگونه سپری خواهند شد.....

الهام فقط با ۲۳ سال تجربه ی زندگی در کنار پير زندگی قدم بر می دارد گاهی محکم و گاهی لرزان گاهی لبريز از اميد و زمانی پر از نياز به سکوت ...

و زندگی او را با خود خواهد برد او را با همه ی دلواپسی هايش و همه ی اميد هايش .توقف جايز نيست چرا که فقط حا می مانی و بس ،توشه ای بسته ام اميد پر بودن هميشگی اش را به نزد يزدان پاک و بی انتها می برم و دلی می طلبم سبک تر از هوای خنکی که صبحها به صورتم می خورد و وسيع تر از آسمان بی انتها و تحملی هميشگی تر از طلوع خورشيد هر روز .

دست در دست يگانه ی وجودم دل به مهری هميشگی می بندم و طلوع بهار همزمان قلبمان را سرمايه ی لبدی برای عمر و زندگی ام قرار می دهم ،دستهايت پناه دستهايم و نگاهت را جايگزين سوی چشمانم می کنم ،از همه ی هستی و وجودم در کنار تو گذشته ام و فقط من می دانم که چه بهايی برای داشتن رويا هايم پرداخته ام و همين من  می خواهم هر لحظه از زندگی را با تمام وجودم زندگی کنماميدم را رنکژگی پر رنگ تر از هر روز بخش.

و تو آزادی در برابر خورشيد روز و در برابر ستارگان شب

و آزادی آنگاه که نه خورشيدی هست و نه ستاره ای و نه ماهی

و تو آزادی که بر هر آنچه که هست چشم ببندی

اما برده ی آنی که به او عشق می ورزی از آن رو که دوستش داری

و برده ی آنی که به تو عشق می ورزد از آن رو که دوستت دارد

جبران خليل جبران

و چيزی بر اين نکته نمی توان افزود کلک فرو ايستاد.

الهام

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۳/۱٠/۳٠ - الهام