دروازه های انتها

هرگز نشينده بودم دلتنگی در زير آسمان باز....

چقدر بزرگ شدن سخت است و اينکه بزرگ باشی و اينکه عاقل باشی و عاقلانه فکر کنی و محکم و درست تصميم بگيری اينکه هميشه لبخند بزنی ،هميشه گوش بدهی.افق فکرت تا بی کرانه های آينده را ببيندو گوشت صدای ثانيه های سالهای بعد را هم بشنود ،اينکه ياد بگيری که گل و قاصدک صدای تو را نمی شنودو يا اينکه ستاره ها شبها تو را نمی بينند ،اين که پرواز با پرنده به طور قطع يک خيال است و در منطق جايی ندارد اينکه با جويبار مهربان بودن وبا درخت سبز شدن و زندگی کردن کودکانه است.

يا اينکه فرياد هم گاهی حسی شاعرانه است. و گاهی بايد از باغهای خاطراتت بگذری و گلهای يادگاری باغچه ات را لای کتابت بگذاری و فقط گاهگاهی آن هم تنها از آنها معطر شوی .

به جای پرو بال گرفتن ريشه بدوانی و عميق شوی و به سکوتی برسی که در آن نيازی به توضيح هيچ نداشته باشی....

زنگها به صدا در می آيند و تو پشت دری ،صبر کردن و انتظار کشيدن را تمرين کن ،بايد روزی جای خود را پيدا کنی و بهای اين يافتن اندک نيست ....

و هيچ فکر نمی کردی که کوچه ی خوشبختی نقشی چنين داشته باشد.

با نقش اين کوچه چه می کنی؟؟!...

 

های بانو

خواب ديدم در کوچه ها

رازهايم رامی فروشند

و لبخند می خرند

راست است که می گويند

لبخند در خواب شگون ندارد!!!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۳/٥/٤ - الهام