دروازه های انتها

کاش می شد سرنوشت را از سر نوشت.....

 

در بهار هر نسيمی که خود را به چهره ات می زند

ياد تنهايی را در سرت بيدار می کند

و هر گل سرخی بر دلت داغ آتشی است

در آن روزها که آفتاب و باران به هم در آميزند

در آن شبهای کوير که از آسمان ستاره می بارد

و دشت دعوتی را باز تکرار می کند

بيشتر از همه وقت ،دشوار تر از همه جا احساس می کنيم

که در اين مثنوی بزرگ طبيعت

مصرعی ناتماميم

بودنمان انتظار يک بيت شدن

 

 

هزار کوه گرت سد ره شوند برو

 

 ***

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۳/۳/۱۳ - الهام