دروازه های انتها

داستان زندگی...

داستان زندگی انسانها دلپذيرترين و شايد جذاب ترين داستانهاست.شايد علاقمندی تعداد زيادی از ما به به کتابهای داستان بر همين اساس باشه وقتی که داستانی رو می خونيم در حقيقت خودمون رو جای شخصيت های اصلی داستان می ذاريم ،زندگی و روند اون رو واقعی فرض می کنيم و پا به پای اون پيش می ريم گريه می کنيم و گاهی می خنديم. ما اونها رو مثل زندگی عادی و روزمره همه انسانها می خونيم و در حقيقت هم همه ی داستانها نشات گرفته از همين باوره.

نمی دونم تا حالا خاطرات روزانه تون رو ثبت کرديد يا نه من خيلی خواستم اين کار رو بکنم چندين بار هم تا مدتی پشت سر هم يادداشت می کردم  ولی به جايی رسيد که اين قدر حوادث و اتفاقات زندگی زياد و جريانش پر شتاب شد که وقت و يادی برای نوشتن و حفظ لحظه ها و ساعات زندگيم رو به من نمی داد و من فقط عکس و تصوير و ياد اونها  رو در ذهنم ثبت کردم جايی که فقط و فقط خودم بهشون دسترسی دارم يک بايگانی مطمئن

اما داستان زندگی داستانی است متعلق به خود ما نويسنده اش خود خودمونيم که کسی هم حق ويرايش اون رو نداره گاهی که به عقب بر می گردم گريه می کنم و گاهی سرشار از شادی و لبريز از عشق و زندگی می شم. نمی دونم شايد اين نظر من باشه ولی من داستان زندگيم  رو از همه ی داستانهايی که تا خوندم يا شنيدم بيشتر دوست دارم داستانی که نمی تونی آخرش رو حدس بزنی ،نمی تونی يواشکی يه سری به آخر کتاب زندگی بزنی و تهش رو بخونی و جالبتر از همه اينکه هر لحظه خود خودت می تونی تمام حدسهايی که بقيه زدند رو بهم بزنی و روند داستان دقيقا بر خلاف اون چيزی پيش بره که همه فکرش رو می کنن  داستانی که شخصيت های اون به اندازه ی همه ی آدمهايی هستند که می شناسی همه ی اونهايی که فقط يکبار توی زندگيت ديدی يا حتی فقط در موردشون شنيدی و ازشون درس گرفتی يا فقط حرکاتشون يا يک نگاهشون .

يک داستان جامع و کامل بدون هيچ ابهامی و پر از ابهام!ابهام آينده پر از ابرهای ابهامی که روبروته و نمی تونی همه ی اونها رويهو پس کنی بلکه فقط می تونی يه قدم جلوتر رو روشن کنی، فقط يه قدم و بعد با کلی رويا پشت اون ابرها رو برای خودت بسازی و به تماشاشو ن بشينی .

تو اين داستان بدون هيچ نگرانی و با اطمينان کامل مطمئن باش که نقش اول هميشه با توست نور صحنه و صدا روی تو تنظيم می شه و خودت هم نويسنده هستی هم کارگردان .تمام بازيگران همراهت رو تويی که انتخاب می کنی ،حالا کی برسی و بفهمی که کارگردانی رو به تو دادن نمی دونم که خيلی تا آخر ممکنه نفهمن باور نکنن بگن پدرم ، مادرم،اجتماع ،دوستم و...راهم رو تغيير دادن اين اون راهی نبود که من می خواستم برم البته من منکر اينها نيستم ولی نقش خودت رو از همه پر رنگتر می بينم  و نقش روياهايی که در سر داری همه ی زيباييهايی که چشم به راهشون نشستی و يا خدای نکرده و قايع بدی که داری انتظارشون رو می کشی ....جالبه ولی من بيشتره روياهام نه فقط خوب بلکه بهتره بگم چيزهايی که به انتظارشون نشستم ،بهم رسيدن و شايد هم به خاطره همينه که به اصل باور بيش از هر چيز ديگه ای اطمينان دارم چرا که فکر می کنم روند زندگی و طبيعت در مقابل خواسته های ما در مقابل اراده ی ما و محکم بودن ما نمی تونه مقاومت کنه مشروط به اينکه شما رو تا چه حد محکم ببينه و شما چقدر به اون اجازه ی مانور بديد .

و من حالا در نقطه ای ايستادم که شايد اکسترمم مطلق زندگيم نباشه که با ابهامی که در مورد آينده ی همه وجود داره حتما همين طوره ولی يک اکسترمم زندگی رو لمس می کنم دارم به تمام گذشته ام نگاه می کنم الان بيش از هر زمان ديگری می تونم تمام زندگی گذشته ام رو بنويسم  داستان زندگی الهام.

حس اشراف دارم مثل کسی که داره از بالا به همه چی نگاه می کنه من رسيدم به باور يک شروع من آموختم که برای خواسته هايم آرام و يکنواخت قدم بر دارم ،دارم می فهمم که شايد آنچه که امروز در دست دارم ممکنه آرزوی دست نيافتنی فرداهام باشه من فهميدم تا زمانی که نفس می کسم می تونم محال رو از زندگيم حذف کنم من می خوام بيش ز آنکه بايد ديگران رو بفهمم و دوستشون داشته باشم و اينکه شايد هيچ روزی با ارزش تر از امروز و هيچ لحظه ای در آينده زيباتر و پر نشاط تر از اکنون نباشه پس همه ی زيباييش رو جذب کنم و ار اون تصويری دوست داشتنی برای آينده ی مبهم بسازم من فهميدم که احساس دل بالاتر از رسيدن به مقصده می خوام خوشبين بمونم چرا که زندگی و لحظات آن همه مخلوق خدايی هستند که به من گفت اشرف مخلوقات پس کوتاهی ست که اونها رو قدرتمند تر از خود بدونم می خوام ای کاش های گذشته رو زينتی کنم برای زيبايی روياهای آينده ام و آينده رو دشتی سر سبز تصوير کنم در پشت همه ی ابرهای ابهامش...

سهراب پشت ديوار ذهنم اومده و داره زمزمه می کنه:

روزی خواهم آمد و پيامی خواهم آورد در رگها نور خواهم ريخت و صدا خواهم زد....

دوره گردی خواهم شد جار خواهم زد شبنم شبنم شبنم ....

رهزنان را خواهم گفت کاروانی آمده بارش لبخند....

خواهم آمد سر هر ديواری ميخکی خواهم کاشت

....

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۳/۱/۳٠ - الهام