دروازه های انتها

خدايا با من حرف بزن....

کودک نجوا کرد :خدايا با من حرف بزن.

مرغ دريايی آواز خواند کودک نشنيد.

سپس کودک فرياد زد:خدايا با من حرف بزن.

رعد در آسمان پيچيد اما کودک گوش نداد.

کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:خدايا بگذار ببينمت.

ستاره ای درخشيد ولی کودک توجه نکرد.

کودک فرياد زد :خدايا به من معجزه ای نشان بده

و يک زندگی متولد شد اما کودک نفهميد.

کودک با نا اميدی گريست.

خدايا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اينجايی.

بنابراين خدا پايين آمد و کودک را لمس کرد.

ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت.....

خدايا با من حرف بزن....

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۳/۱/۱٤ - الهام