دروازه های انتها

برنامه ريزی

خيلی وقت بود که دلم برای يه تعطيلی تنگ شده بود.هزارتا کار عقب افتاده داشتم.در ضمن جدای از کارها هم از نظر روحی وهم جسمی حسابی خسته بودم دلم می خواست یه کمی برای خودم توی خونه استراحت کنم.
با این تفاسیر می تونید حدس بزنید که چقدر از تعطیلیه پنج شنبه خوشحال بودم و می خواستم حداکثر استفاده را از این تعطیلی بکنم.
خلاصه جونم براتون بگه که حسابی برنامه ريخته بودم هم برای استراحت وهم برای درس خوندن.تا اينکه شب پنج شنبه بود که تلفن زنگ زد.بچه ها بودند گفتنند فردا قرار گذاشتيم بريم کوه .بعد هم معلوم شد به غير از خودمون دائی يکی از بچه ها با خانم ژاپنيش تازه از ژاپن اومدندو فردا اونا هم می ياند خلاصه خودمم از يه گردش بدم نمی اومد خيلی وقت بود جايی نرفته بودم گفتم باشه سعی می کنم بيام تازه قبلش هم با يکی از دوستام قرار گذاشته بوديم که فردا بريم زيارت عاشورا خونه ی يکی از دوستايه مشترکمون.
خلاصه اون شب تا ساعت ۲ بيدار بودم بعدم از ترس اينکه خوابم ببره و به هيچ جا نرسم خوابيدم .
صبح ساعت۵/۵بود که از خواب پاشدم ساعت ۵/۶رفتيم برای زيارت عاشورا تا ۸ و بعد زود اومدم وسايل لازم را برداشتم(که البته می دونيد بيشترش خوراکی بودبرداشتم)و رفتم برای کوه جاتون خالی حسابی خوش گذشت .چقدر هم دايی وزن دايی دوستم دوست داشتنی بودند در ضمن اون جابود که فهميدم جقدر زبانم خوبه همه مون با هم زور می زديم که يه کمی حرف بزنيم و مثلا ارتباط برقرار کنيم
القصه تا ظهر با هم بوديم بعد هم اومدم خونه و ناهار و بعد هم معلومه تا عصر بيهوش بودم
حالا فکرش را بکنيد که من چقدر به بر نامه هام عمل می کنم از بس درس خوندم دارم سوسک می شم.اما جدای از اين حرفا مشکل اين ترم من يه مشکل جديه اصلا طرز درس خوندن يادم رفته.حسش نيستخدا به خير بگذرونه .اگه توصيه ای يا پيشنهادی داريد بلکه اين کارايه عقب افتاده من يه کمی روبه راه بشن من را با خبر کنيد.
التماس دعا

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٢/٢/۱۳ - الهام