دروازه های انتها

 

من چه سبزم امروز

وچه اندازه تنم هوشيار است

نکند اندوهی سر رسد از پس کوه

دورها آوايی است که مرا می خواند

می توان ايستادوگذرزمان رانظاره کرد ميتوان با نگاه رود را دنبال کرد ،ميتوان از زمين به آسمان نگريست و پرواز کبوترها را ديد ميتوان ابرها را با نگاه همراهی کرد.......

اما شايد بايد به گونه ای ديگر بود...

خوشبختی گاه يک توفيق است ولی در بيشتر موارد يک پيروزی است.

با نگاهی برتر:

ميتوان با زمان همراه شد ميتوان او را با خود همنوا کرد ميتوان به بهترين شکل آغاز کرد و ميتوان لحظه ها را غنيمت شمرد...چرا که شايد زمان بگذرد...

بايد به جای نظاره همسفر شد بايد با رود رفت بايد پرواز را آموخت و با کبوترها در دل آسمان آبی پرواز کرد.....وچه زيباست که قبل از دير رسيدن ها برسيم ....وچه زيباست رسيدن....

But I still say

so the words you couldnot say

Iwill sing them for you

you really ought to get up now

 

گريختن تنها از احساسات کودکانه خبر ميدهد ....تکرار در گريز،ثبات در عشق را اثبات می کندلحظاتی ست که بايد خطر کردن را تجربه کنيم...زندگی تنهايی را نفی می کند و عشق بارورترين تمام ميوه های زندگی ست.... 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٢/۸/۱٠ - الهام