دروازه های انتها

يا صاحب الزمان

 

حرف ،حرف آخر است ،حرف حرف ديگری است

حرف حرف بودن است ،حرف رفتن غبار

در غروب جاده ها رد يک اشاره است

مانده روی دست شهر خوشه خوشه انتظار

و مانده ای اين دل بی صاحب را به که بسپاری که تنها تو را بخواهد ،وپاسخ صداقت تورا با صداقت بدهد ...درپی آغوش مهری هستی که تو را به خويش بخواند ،دلت تنگ تنگ است .....می خواهی دلت را به کسی بسپاری که قدرت را بداند و ارزش محبت تو را داشته باشد از حالت با خبر باشد و دردهای درون نا آرام تو را بفهمد،طبيب دردهای جانت شود و مونس تنهايی تو گردد،نيازمندی و اين نياز تو را بايد يکی برطرف کند ......

ويکی هست.

 

عيد همگی مبارک

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٢/٧/٢٠ - الهام