دروازه های انتها

 

(يه ميل برام اومده بود،به نظرم قشنگ اومده...دوست داشتم عده ی بيشتری بخوننش......)

     در رويا هايم ديدم كه با خدا گفتگو می كنم. خدا پرسيد :پس تو می خواهی با من گفتگو كني....من در پاسخش گفتم اگر وقت داريد...خدا خنديد:وقت من بينهايت است....در ذهنت چيست كه می خواهی از من بپرسي...

پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟...خدا پاسخ داد :كودكی شان....!!!اينكه آنها از كودكی شان خسته می شوند عجله دارند كه بزرگ شوند و بعد دوباره  پس از مدتها آرزو می كنند كه كودك باشند...

اينكه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.....

اينكه با اضطراب به آينده می نگرند و حال را فراموش می كنندو بنابراين نه در حال زندگی می كنند نه در آينده...

اينكه آنها به گونه ای زندگی می كنند كه گويی هرگز نمی ميرند و به گونه ای می ميرند كه گويی هر گز زندگی نكرده اند...

می خواهی كدام درسهای زندگی را فرزندانت بياموزند....

بياموزند كه آنها نمی توانندكسی را وادار كنند كه عاشقشان باشند...همه ی كاری كه آنها می توانند بكنند اين است كه اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

بيا موزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند....

بياموزند كه فقط چند ثانيه طول می كشدتا زخمهای عميقی در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم ،اما سالها طول می كشد تا آن زخمها را التيام بخشيم...

بياموزند كه ثروتمند كسی نيست كه بيشترين ها را دارد كسی است كه به كمترين ها نياز دارد...

بياموزند كه دو نفر می توانند با هم به يك نقطه نگاه كنندو آن را متفاوت ببينند...

بياموزند كه كافی نيست فقط آنها ديگران را ببخشنند بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند...

وبدانند كه من اينجا هستم....

هميشه

تا آينه رفتم كه بگيرم خبر از خود

ديدم كه در آينه هم جز توكسی نيست

من در پی خويشم به تو بر می خورم اما

در تو شده ام گم به منم دسترسی نيست

¤¤¤

تقدير گاه دل مارا نشانه می گيرد....

وگاه ديده ی مارا

وپيكان تيرش همواره از هستی ما فراتر می رود....

بيژن جللالی

آنچه دلم خواست نه آن می شود

هر چه خدا خواست همان می شود

........

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٢/٧/۱٦ - الهام