دروازه های انتها

 

من دلم می خواهد خانه ای داشتم پر دوست

کنج هر ديوارش دوستانم بنشينندآرام

گل بگو ،گل بشنو

هر که می خواهد وارد خانه ی پر عشق و صفامان گردد

يک سبد بوی گل سرخ به ما هديه دهد

شرط وارد گشتن ...داشتن يک دل بی رنگ و رياست

شرط وارد گشتن ...شتشوی دلهاست،....

بر دوش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار ...می نويسم ای يار

خانه ی دوستی ما اينجاست

تا که سهراب نپرسد ديگر

خانه ی دوست کجاست؟؟!!

............

وبازهم يه ترم ديگه شروع شدوبالاخره انتخاب واحدوحذف و اضافه و...تموم شد.بايد اعتراف کنم که توی اين چند سال تحصيلی نشد که يه ترم راحت وآسون انتخاب واحدکنيم اين ترم بازم به برکت اين که ترم آخريم خيلی اذيت نشدم ولی بالاخره اين هم بی حکايت نبود......

اين ترم ترم آخر شايدم آخرين آخرين ترم تحصيلی باشه...حس غريبيه ...تا حالا همه يه زندگيه روتين را طی می کرديم پشت سر هم دبستان ...راهنمايی...دبيرستان...پيش دانشگاهی..ودانشگاه با همه ی تابستوناش...ولی اين ترم که تموم بشه شايد ديگه اين قطار به آخر خط بزسه ديگه هر کی به يه سمتی ميره به يه راه و يه جور زندگی رو انتخاب می کنه...

اول می خواستم اين ترم کولاک کنم می خواستم توی همه ی درسام بهترين باشم و فقط بچسبم به درس ولی حالا يه جور ديگه فکر می کنم می خوام همه ی لحظات اين ترمو خاطره کنم خاطره های شيرين از آخرين ترم تحصيليم می خوام حواسم به لحظه لحظه اش باشه.....ولی جدی الان که دارم اين حرفا رو می زنم سخته که فکر کنم قرار همه ی اينا تموم بشه خيلی سخته تقريبا ۱۵-۱۴ ساله که داريم درس می خونيم...خيلی وقتا خسته شدم و آرزو کردم که ای کاش تموم ميشدولی حالا.....

اين چند روز انتخاب واحد هرکی می رسيد می گفت خوش به حالت ...ترم آخری ولی من که اصلا خوش به حالم نيست!!!

آينده هميشه مبهم بوده هميشه براش تلاش کرديم و سعی کرديم که هميشه راجع بهش خوب و زيبا فکر کنيم ولی بالاخره هميشه اين برنامه ی کلی رو داشتيم و حالا آينده داره خودشو مبهم تر از هميشه نشون می ده ...حالامن بيشتر از هميشه دارم توی حال زندگی می کنم....

...ديروز با چند تا از بچه های دوره ی دبيرستان رفته بوديم کنار رودخونه بعضی هاشون رو يکسالی می شده که نديده بودم خب طبق معمول احوال پرسی و سراغ از هم گرفتن که هر کی داره چی کار می کنه و....من تا يه مدتی داشتم هر کدومشون رو نگاه می کردم چقدر از زمان دبيرستان تا حالا عوض شده بوديم يه چيزايی ثابت بود ولی خب خيلی چيزا عوض شده بودچقدر داشتم به اين جمله فکر می کردم که هر انتخابی توی زندگی خيلی مهمه چون جدای از خودش با هر انتخاب در حقيقت خيلی از انتخابهای ديگر رو روشون خط می کشی و من حالا داشتم می ديدم انتخابی که هر کدوممون کرده بوديم حالا چطور شده و هر کی رو چطور ساخته...........

......راستی عيدتون مبارک......

واينک اين موج سنگين گذر زمان است که در من می گذرد

در گذرگاه نسيم سرودی ديگرگونه راآغاز کردم

در گذرگاه باران سرودی ديگر گونه را آغاز کردم

در گذرگاه سايه سرودی ديگر گونه راآغاز کردم

در گذرگاه ات سرودی ديگر گونه را آغاز کردم

من برگ را سرودی کردم...سرسبزتر از ريشه

من موج را سرودی کردم...پر نبض تر از انسان

من عشق را سرودی کردم...پرطبل تر از مرگ......!!!

شاملو

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٢/٧/۸ - الهام