دروازه های انتها

 

جمعه عصر بود ،دلم خيلی گرفته بودنمی دونستم چيکار کنم به قول يکی بد جوری با خودم در گير شده بودم هيچ کدوممون هم کوتاه نمی يو مديم ...يه کتاب برداشتم که بخونم چند خطی خوندم ديدم توی اين چند خط تنها چيزی که اصلا نفهميدم همين چند خط بود!!!!!از اتاق اومدم بيرون گفتم يه صندلی می ذارم و توی حياط يه کمی برای خودم می شينم درو که باز کردم ۳تا قاصدک خوشگل جلوم بودند بزرگ و سفيد برش داشتم ...کلی باهاش حرف زدم ....قاصدک از چه خبر آوردی...ازش يه عالمه قول گرفتم و بعدم به خيال خودم کلی فوتش کردم و کمکش کردم که بره يه مدتی نشستم هر دفعه يه بادی يا صدای يه نفر از توی کوچه باز منو به خودم می آورد کلی با خودم شرط و شروط کردم و بعد که انگار با من خودم به توافق رسيده بودم برگشتم به سمت اتاق حالا فکر می کنيد دم در اتاق چی ديدم.......قاصدک .....خيلی برام جالب بود در اتاقم باز مونده بود . نمی دونم همون قاصدک بود يا يکی شبيه اون ولی کلی ذوق کردم گذاشتمش روی ميزم با خوم می گفتم يعنی اين قاصدک قشنگ چی می خواد به من بگه ..........

يادم به حافظ افتاد چند وقتی می شد که سراغ حافظ نرفته بودم حافظو برداشتم و همين طوری نيتی کردم و تفالی زدم:

هاتفی از گوشه ی ميخانه دوش    گفت ببخشند گنه می بنوش

عفو الهی بکند کار خويش               مژده رحمت برساند سروش

اين خرد خام به ميخانه بر          تا می لعل آوردش خون به جوش

گرچه وصالش نه به کوشش دهند    هر قدر ای دل که توانی بکوش

لطف خدا بيشتر از جرم ماست     نکته سر بسته چه دانی خموش

گوش من و حلقه ی گيسوی يار       روی من و خاک در می فروش

رندی حافظ نه گناهی است صعب            با کرم پادشه عيب پوش

داور دين شاه شجاع آنکه کرد     روح قدس حلقه ی امرش به گوش

ای ملک العرش مرادش بده               وز خطرچشم بدش دار گوش

ديدن دوباره ی قاصدک که شايد در شرايط عادی اين قدر برام جالب نبودو غزل حافظ دست به دست هم داده بود ......حالم خيلی بهتر بود...حالا انگار يه نفس راحتی کشيدم....

Sometimes we do not feel like we want to feel

sometimes we do not achieve what we want to achive 

sometimes thinges taht happen do not make sense

sometimes life lesds us in directions that are beyoond control

it is at these times,most of all that we need someone who while

quietly underestand us

i want you to know taht i am here for you in every way

and remember that though thinges may be difficult now

tomorrow is a new day

گاه در آن حالی که دوست داريم نيستيم،گاه آنچه می خواهيم به دست نمی آوريم .......گاه پيشامدها را در نمی يابيم،گاه زندگی ما را به سويی می فرستد که در اختيار ما نيست......در همين لحظات است که بسياری از ما ،به کسی نياز منديم که به آرامی همدردمان باشد .حامی ما باشد ....می خواهم بدانی با تمام وجود با تو هستم ،...و به ياد آر که اگرچه امروز زندگی سخت می نمايد اما فردا روز ديگری است.

سوزان پوليس شوتزـــ

چه بگويم سخنی نيست

می وزد از سر اميد نسيمی

شاملو

......

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٢/٦/۳٠ - الهام