دروازه های انتها

 

من بازگشتم از راه
جانم همه امید
قلبم همه تپش

شاملو

آره من برگشتم ،يه دوره ی ديگه ام توی زندگيم سپری شد...چقدر روزها و لحظه هام دارند سریع می گذرند گاهی فکر می کنم مفهممشون،ولی حالا که دوباره دارم فکر می کنم می بينم که اصلا باورم نمی شه انگار همين چند روز پيش بود که تو دل شب نشسته بودم و فرداش قرار بود برم کار آموزی و راستشو بخواين کمی هم دلهره داشتم که حالا اون جا چه شکليه ...چه جوريه ...آدماش چه تيپی هستند....من که اصلا حال غريب بودن را ندارم و کلی فکر ديگه.....تا اينکه خلاصه رفتم و حالا بايد اعتراف کنم هر چند که غر هم می زدم که اون هم مال شرايطش بود....ولی خيلی دوستشون داشتم ...ديروز حدود ۱ساعت و نيم مراسم خدافظی داشتيم خيلی به هم عادت کرده بوديم ...خوب واقعا راستشو بخواين حدود ۲ ماه که داريم با هم زندگی می کنيم کم نيست که آدم حدود ۹ ساعت از روزش رو با یه عده بگذرونه...با رئیس اون قسمت هم مراسم خدافظی داشتم کلی احترامات به جا آورد تازه اون حلا ليت می طلبيد....مسئول کار آموزا هم همين طور که می خنديد کلی آرزو های قشنگ قشنگ کرد ..می گفت اميدوارم در همه ی مراحل زندگيت سبزه بخت بشی آخه خودشون می خندند می خوان چه جوری من نخندم....ولی عجب دوره ای بود بالاخره تجربه اش بد نبود.....
تازگی ها خيلی گذر زمان برام تند شده تامی آم به خودم بجنبم شب می شه ...بر می گردم می گم دیروز فلان جا بودم می بینم یه هفته پیش بود.....الهام خانوم گذشته...داره می گذره...باور کن ...باور کن دیگه ..۱ روز ...۱ هفته ...۲ ماه عمرمه که داره رد می شه یه روز با خنده یه روز با فکر یه روز با دل گرفته یه روز با یه عالمه سوال ،یه روز با یه عالمه به هم ریختگیه فکری.....و می خوابم و بازم به فردا فکر می کنم که فردا چه جوری می شه فردا چه روزیه.....
می گم این بالش من عجب صبری داره هر شب یه سر سنگین پر از علامت سوال و تعجب و گاهی جیغ و....را تحمل می کنه و می خواد بهش آرامش بده....!!!!اگه من بودم فکر کنم دیگه حالشو نداشتم اینهمه فکرای جورواجور یکی رو تحمل کنم....نمی دونم...

فقط شهامت پيمودن راه می تواند راه را وادار کند که آشکار بشود.

شايد فقط این بتونه جواب باشه ...جواب برای همه ی دوندگی ها،همه ی خواستن ها و همه اون چيزايی که براشون وقت صرف می کنیم،امید به اينکه راه خودشو به ما نشون می ده ...اميد به اينکه رها شده نيستيم....

اگر از چيزی ناراحت هستيد-حتی کار خوبی که مايليد انجام دهيد اما نتوانستيد-
همين حالا از آن دست بکشيد.
اگر چيزی خوب پيش نمی رود فقط دو توضيح برای آن وجود دارد:
يا مقاومت شما آزموده می شودو يا بايد جهت خويش را تغيير دهيد.
برای آن که بفهميد کدام يکی از دو فرض متضاد بالا صحيح است
از سکوت و نيا يش استفاده کنيد.
اندک اندک همه چيز به گونه ی غريبی روشن می شود،
تا اينکه قدرت کافی برای گزينش می يابيد.
هنگامی که تصميم گرفتيد راه دوم را کاملا فراموش کنيدو
پيش برويد چون خداوند پروردگار شجاعان است.
دومينگوس سابينو می گويد:همه چيز به بهترين چيز تبديل می شود.
اگر چيزی خوب پيش نمی رود،به خاطر آن است که هنوز به پايان آن نرسيده ايد.

مکتوب



هيچ چيز تکرار نمی شود
و
عمر به پايان می رسد

شاملو

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٢/٦/۱٧ - الهام