دروازه های انتها

 

سلام...اميدوارم که همگی خوب وخوش و سرحال باشيد...
با درسا چی کار می کنيد...من که بهتره هيچی نگم چون اگه شروع کنم در دلم باز ميشه و ديگه حرفام و درد دلام تمومی نداره بگذريم...انشاالله که اين دوره ی امتحانات هم مثل همه ی دوره های مشا بهش به خوبی سپری میشه.فقط یه کمی تحمل و یه کمی تلاش می خواد...نه؟پس پر تلاش باشید


***
تو نه چنانی که منم
من نه چنانم که تويی
تو نه بر آنی که منم
من نه بر آنم که تويی
من همه در حکم توام
تو همه در خون منی
گر مه و خورشيد شوم
من کم از آنم که تويی
مولانا
(از این شعر چی به ذهنتون می رسه؟؟معنی این شعر به نظرتون چیه؟؟)
***

در ستون شب
نه با روز الفتی دارم
نه هرگز شب برايم تيرگی بوده است
و شب را دوست می دارم
نه چون هم طعم طبع شاعران است.
نه چون در نم نم باران شب رازی نهفته ست،
که شوق جستجويش
گرچه بی حاصل
تمام علت بيداری شب زنده داراست
نه چون عاشق ويا صاحبدلی
هرگز درون شب نخفته است.
نه چون آرامشی کز آسمان با برف می بارد،
فقط در شب
شب مهتاب
می ماند
و زيباتر شب آيا جز شب مهتاب برفی هم شبی هست؟
شب ،آری
دوست می دارم نميرد
و هر زشتی ،پلشتی
چون اکنون در پس خاموشی و تاريکی شب
محو باشد.

مهدی فلاحتی

پايدار و سر بلند باشيد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٢/۳/٢۳ - الهام