دروازه های انتها

ماونمايشگاه کتاب(۲)

خب..بالاخره رفتيم نمايشگاه کتاب،جای همه ی دوستان عزيزم خالی از آسمونيها گرفته تا همه ي دوستای خوبم که تا لحظات آخر قرار بود بيان و بالاخره قسمت نشد.
القصه اينکه ما روز دوشنبه حدود ساعت ۱۱ بود که به مقصد تهران حرکت کرديم ،از همه ی لحظات سفر خاطره خوبی به جا مونده ،از اينکه داشت ديرمون ميشد،از سوار شدنمون ،از توی راه ،از اينکه همون اول چراغها را خاموش کردند که ما حرف نزنيم ولی ما نمی شد حرف نزنيم می خواستيم از با هم بودنمون حداکثر استفاده را بکنيم ...شعر خونديم ،بحث کرديم بحث اجتماعی،سياسي و....خيلی خوش گذشت تا اينکه بالاخره رسيديم و ميدان آزادی تهران روبرومون بود وداشت بهمون خوش آمد می گفت،رفتيم و نماز خوندیم و به خونواده هامون تلفن زدیم وراه افتادیم برای نمایشگاه کتاب ،خیلی خوب بود خیلی شلوغ بود .می دونید آدم حسابی خوشحال میشه وقتی میبینه این همه جمعیت برای کتاب جمع شدن همه به یه منظور واونم خوندن وبلکه سیراب شدن ،رسیدن ویا حداقل در مسیر قرار گرفتن،...
حدود ۸-۹ تا سالن را دیدیم با کتابها حسابی کیف می کردیم انگار با هامون حرف می زدنند.کتاب می خریدیم.آدما را می دیدیم این همه آدم با شکلها و تیپهای مختلف بعضی ها تندتند از این غرفه به اون غرفه می دویدند بعضی ها انگار متفکرتر سر غرفه ها می ایستادندخوب نگاه می کردند کمی می خوندند و خلاصه این که جای همه ی دوستداران کتاب خالی، جالی همه ی کسانی که میشد اونا را توی این سفر دید خالی.....راستی بارون هم اومدديگه حسابی شاعرانه شده بود کتاب،انسان وبارانهوا هم حسابی لطيف شده بود خيلی از نويسنده ها را ديديم در کنارشون بوديم وهمين طور بعضی از شاعرها را خلاصه تا عصرکه ديگه اصلا نای راه رفتن نداشتيم شب هم که نخوابيده بوديم در حال غش کردن بوديم اومديم بيرون يه کمی نشستيم و شب را هم خونه آشنا ها گذرونديم از ديدن اونا هم کلی ذوق کرديم ولی اگه بدونيد من ديگه نشسته يا حتی وايساده هم خوابم می بردخلاصه شب را مونديم وفردا صبح به مقصد نمايشگاه حرکت کرديم با همون ذوق وشوق دیروز ولی يه کمی دل نگرانی چون روز اختتاميه بود .يه چندتا سالن ديديم وبعد رفتيم به سمت سالن اختتاميه، اول که راستشو بخواين گفتنند بايد دعوت شده باشيد ولی بعد که ذوق وشوق ما را ديدند فهميدند که ما از همه ی مهمانانشان دعوت شده تريم ،خلاصه به عنوان مهمان افتخاری وارد شديم آقای مسجد جامعی وزير فرهنگ وارشاد اسلامی سخنرانی می کردند و مستمعين هم همه از ناشران داخلی و خارجی یا نويسنده ها و البته جمع خبر نگاران بودند خلاصه بد نبود به ناشران برگزيده هم جايزه دادند .
يک جمله از حرفای آقای مسجد جامعی که به نظرم قشنگ اومد را براتون می گم(در تشويق ناشران ونويسندگان)اگر ما به معرفی خودمان وفرهنگمان نپردازيم ديگران مطمئنا اين کار را خواهند کرد و ديگران بر اساس نيات خودشان اين کار را خواهند کرد.
انتشارات برگزيده هم تا اون جا که من يادمه انتشارات فرهنگی وهنری ديبا گران تهران ،انتشارات پيدايش ودليل ماه و انتشارات ال البيت ،....بود.
بعد از مراسم اختتاميه و صرف ناهار مخصوص به غرفه کتابهای کودکان سر زديم می دونيد به قول بزرگی می گه آدما همگی درون خودشون هميشه يه کودک دارند، چه برسه به ما که جوونيم و يه دنيا احساس را با خودمون حمل می کنيم خلاصه خيلی قشنگ و دوست داشتنی بود کتابهای خوشگل خوشگل وجورواجور،دکورهای زيبا ...ديگه اينکه آقای ناصر کشاورز وآقای جعفرابراهيمی(شاهد) شاعر کودکان را ديديم ودر مورد شعر وشاعری با هم صحبت کرديم و چند تا هنرمند ديگه که اسمشون يادم نيست از نويسنده وشاعر گرفته تا تصويرگر و...خلاصه جمع صميمی وپر باری بود جای همه ی شعر دوستان وهنردوستان خالی.تا حدود ساعت ۶ نمايشگاه بوديم .اما جدای از همه ی خوبيای اين سفر يه نکته هم اين سفر برای ما داشت و اون اينکه من واقعا حس کردم که چقدر اصفهان ،آب وهوای اصفهان و مخصوصا رود خونه زيبای زاينده رود و مردم مهربونش را دوست دارم و حاضر نيستم عليرغم همه ی خوبيهايی که می شه توی تهران پيدا کرد بخوام که برای هميشه اصفهان را رها کنم،جدا که آب وهوای تهران خيلی آلوده است همه ی بچه هايی که با هم بوديم الان از دود و هوای تهران گلو درد گرفتيم و صدامون هم گرفتهخلاصه اينکه اصفهانيها قدر اصفهان زيبا و دوست داشتيمون را بايد داشته باشيم .
و در آخر اينکه بازهم سال ديگه و باز هم نمايشگاه بين المللی کتاب،باز هم ديدار،باز هم همسفران....با کدامين همسفری در سفريم؟
روزهای خوشی در انتظار تک تکتون باشه.
شاد وسر بلند باشيد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٢/٢/٢٦ - الهام