دروازه های انتها

در حاشيه...

صبح ساعت ۶:۴۵

توی سرويس دانشگاهم،دلم گرفته...نمی دونم یه جورایی پره

پرده رو پس زدم می خوام ساعات تنهايی رو تا رسيدن به دانشگاه با نگاه کردن به بيرون فکر کنم

خورشيد مثل یه تیکه طلای داغ و براق می درخشه وقت نشده اين چند وقت به خورشيد و زيباييش نگاه کنم يا اينکه فکر کنم که خيلی قشنگه....سطح براق و آرومی داره اصلا نشون نمی ده که چه جوشش واشتعالی توش در جريانه فقط ظاهر آرومش پيداس ...غرق لذت دارم جوانب مختلف افکارم رو بررسی می کنم.

فکرم منحرف شده به اينکه خورشيد با اين لذت کوتاه مدت که به من ارزانی می کنه بدون هياهو داره لذت عميق ديدن رو ازم می گيره زيباييش باعث ميشه بخوام بهش خيره بشم و بخوام که هی نگاهش کنم ولی اون با ضعفی که توی چشمام ايجاد می کنه کاری می کنه که اين ديدن و لذت يادم نره وقتی چارچوب و حريم نگاهتو بازتر کنی بايد منتظر تاوانش هم باشی!

شنیدی که هر چيز تاوانی داره ..دقت کن نگفتن چيزای بد ....هر چيزیحتی چيزايي که به نظر عالی هم برسن ،هر چيزی تاوانی داره، اگر جایی لذت بردی يا حتی غرق زيبايي پاکی هم شدی بايد تاوانش رو بدی پس چرا فکر می کنی زندگی هميشه روی يک پايه می چرخه!!!

بايد تاوان لحظات خوب زندگی یا راحت گرفتن ها ويا حتی بيخيالی هات رو بدی ،اين يعنی زندگی يعنی اينکه بدونی که هيچی بدون حساب و کتاب نيست،خوبی بدی خوشی و نا خوشی لذت يا شهرت همگی تاوان دارن حالا اگه بخوای می تونی براساس تاوانهای احتمالی مسيربعديت رو تعيين کنی.

همکارم می خواد پرده رو بکشم می خواد تا رسيدن بخوابه ونور اذيتش می کنه جالبه...نقطه مقابل من می خواد نبينه می خواد نور نباشه پس از لذت محروم ميشه (تاوان) و من هم تاوان لذت بيشتر رو نمیدم!!(نقيض)

وضمنا ياد می گیرم حتی خوبی ها هم اثر يکسانی روی همه نداره و خواسته اون من رو از ادامه اين روند محروم می کنه پس من هم در تاريکی فرو می رم و پرده رو می کشم!

همان روز عصر ساعت ۱۷:۱۰

دارم توی سرويس از دانشگاه (محل کارم)برمیگردم روی يک صندلی تنها نشستم وپرده رو تا آخر باز کردم خورشيدی نیست پس اعتراضی نيست!! اين هم برای خورشيدی که به بودنش خيلی می نازه که همه چی از گرمای اونه که حيات میگيره تا بود همه ناراحت بودن وراه پرتوهاش رو بستن و حالا....

اثراتی از نورش اون دوردورا پيداس و آخر آسمون رو قرمز کرده به تناسبش سايه های تيره ای دورتر بالای سرش انداخته یک نتيجه عجيب:اگه کمرنگ باشی اثراتت مورد قبولتره و سازش باهات بيشتر!!!

برداشت اول:

برداشت ازخوبيها روی موجوديتهای مختلف متفاوته من و همکارم به تناسب حالمون تصميم می گيريم که خورشيد رو ببينيم يا نه و زندگی مون هم می گذره(مبحث اختيار آدمی)اما درخت اگه راه نور رو براش بستی می ميره يخ می زنه لخت ميشه و نابود ميشه اين کاج های توی راه هميشه سبزن چون هيچ پرده ای بين اونا و خورشيد حايل نيست. 

برداشت دوم:

شايد يخ زدن خوبه چون باعث ذخيره انرژی ميشه چون اگه سری بعد راه جونه زدن براش باز بشه با شوق و ذوق بيشتری شروع می کنه و کاملا هم شاداب به نظر می رسه و اثری از مردگی قبليش به جا نمی مونه.

برداشت سوم:

شايد ما هم یخ می زنیم ولی به صرف ذی شعور بودنمونو عاقلی مون مثل کارای ديگه مون اين يخ زدگی رو نشون نمی ديم فقط توی قلبمون حسش می کنيم و تحملش می کنيم .

نتيجه:

امید می ره نتيجه یخ زدگی ما مثل يخ زدگيه موجوديتهای فاقد اراده ايجاد مسير و نيرو برای طی پر قدرت اون بکنه.

پی نوشت:

هوا تاريک شده قرمزی فلق جای خودش رو به زرد بی رنگ و مرده ای اون ته های آسمون داده يه سايه روشن تيره و آبی ايجاد شده دارم به امروز به دانشجوهام همکارام و حرفام فکر می کنم چقدر خوب حرف زدم چقدر مثمر ثمر بودم چقدر دل شکوندم چقدر پشت سرم حرف زدن و چقدر پيش خودمو دلم فاصله انداختم و نقاب زندگيم رو تکميل تر کردم ياد شعر نقاب سياوش قميشی افتادم راست می گه ولی راستترش اينه که نقاب جزء لاينفک آدمهاست اگر تا حالا توی زندگی ضربه ای هم خوردی به خاطر نداشتن نقاب يا کامل نبودن نقابته!!!

نقاب لزوما بد نيست نقاب می زنيمو می ريم سر کار تا بتونی بدون دغدغه فکری ژندگيت مثلا درس بدی و بخندی يا مشکل دانشجوها رو تو مسائلی که حداقل برای تو حل شده است حل کنی نقابت رو عوض می کنی و برای خودت سکوت می کنی تا فکرت رو جمع کنی ،نقاب می زنی و با دوستات می خندی نقاب می زنی و به فامیلات می گی که هیچ وقت نقاب نزدی !!نقاب می زنی و وقتی اعصابت خورد خورده توی خونه می خندی و سنگ صبور مشکلات بقيه می شی ويهو نقابت رو میندازی و اون وقت بدون هيچ نقابی  زار زار گريه می کنی تا سبک بشی چون بی نقابی هم تاوان داره!!!

نقاب يعنی زوايای مختلف زندگيت رو سر جاشون خالص نشون دادن دروغ نمی گی فقط پالايششون می کنی ...

ساعت ۱۷:۴۰ توی ترافيک اجتماع عظيم انسانی داريم آهسته حرکت می کنيم و من مبهوت اين همه ازدحام و تکاپو رو نگاه می کنم....

همون شب ساعت ۱۸:۴۰

توی خونه ساکت ،تاريک،آروم..در اتاق رو باز می کنم تا لباسام رو عوض کنم و بدون هیچ نقابی فقط چند لحظه ای برای خودم راحت روی تخت دراز بکشم وجودم از سنگينی نقابهای از صبح تا حالا خسته و دردناکه .

کلید برق رو می زنم اتاق روشن می شه خورشيد کوچيک اتاق ما نورش رو همه جا پهن می کنه .

يه طرف اتاق سنگينه يه طرف داره انرژی ساطع می کنه يه گوشه کنار آينه يه سبد گل با ترئينی زيبا داره جلب توجه می کنه و زيبائيش رو به نمايش گذاشته با همه ی غرور و فخر به زيبائيش قلبش داره می زنه نزديکش شدم قلب منم می زنه دستم رو گذاشتم روی قلبش یه پيام به قلبش چسبونده حرف به حرف نوشته رو می خونمو توی ذهنم حک می کنم ردپای يه مهره مهری که خواسته با زيبايي گل خودش رو عرضه کنه ...بی سلاحم ،بی نقاب هاله ی مهر من رو هم در بر گرفته ..لبريز شدم خيره به گل ،خيره به خودم در آينه و خيره به سر خط رساله ی مهر....

بين اين همه هياهو بين اين همه آدمهای با نقاب بين اين همه تلاش هر روزه ...يک توقف ،يک ايستگاه ،يه يادآوری برای تازه شدن ،لحظه ای برای شکر و سپاس ،تلنگری به افکارم،تلنگری که می گه اينجا شايد بتونی نقابت رو برداری ...قلب اون می خواد که قلب تو رو لمس کنه و برای اين نزديکی اول اونه که نقابش رو انداخته...

می تونم سرم رو آروم روی قلبش بزارم و بدون دلواپسی ،بدون نقاب و بدون فکرهای جورواجور چشمام رو ببندم.....

برداشت آخر:

سکوت      آرامش      سپاس    

تمام

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٩/٦ - الهام