دروازه های انتها

شايد پرنيانی از نور.....

 

يک کارشناش مديريت زمان که در حال صحبت برای عده ای از دانشجويان بود مثالی را به کار برد که دانشجويان هرگز فراموش نخواهند کرد .

او کوزه ی دهان گشادی را روی ميز گذاشت و سپس حدود ۱۲ عدد قلوه سنگ که هر کدام به اندازه ی يک مشت بود را يک به يک درون کوزه چيد تا پر شد سپس پر سيد :آيا کوزه پر است؟ همه با هم گفتند:بله ..

او سپس يک يطل پر از شن از زير ميزش در آورد و داخل کوزه ريخت و آن را خوب تکان داد تا دانه های شن خود را در فضای خالی بين سنگها جا دادند...

بار ديگر پرسيد :آيا کوزه پر است؟اين بار کلاس از او جلوتر بود يکی پاسخ ذاذ احتمالا نه...او گفت :خوب است.و يک سطل ماسه را بين آنها ريخت و جا داد و دوباره سوال خود را تکرار کرد همه فرياد زدند نه .او بار ديگر گفت خوب است.و سپس يک پارچ آب آورد و در داخل کوزه ريخت تا کوزه لب به لب پر شد.

سپس گفت چه کسی می تواند بگويد که نکته ی اين مثال چه بود يکی پاسخ داد اين مثال می خواهد بگويدهر چه که برنامه ی ما پر و فشرده باشد باز هم می توانيم کارهای بيشتری را در آن بگنجانيم.

استاد پاسخ داد نه.نکته  اين است:

حقيقتی که اين مثال به ما می آموزد اين است که

اگر سنگهای بزرگ را اول نگذاريد

هيچ وقت فرصت پرداختن به آنها را نخواهيد يافت.

سنگهای بزرگ زندگی شما کدامند؟

فرزندانتان ،محبوبتان،تحصيلتان،روياهايتان،انگيزه های باارزش،انجام کارهايی که به آنها عشق می ورزيد،زمانی برای خودتان....به ياد داشته باشيد که ابتدا اين سنگهای بزرگ را بگذاريددر غير اين صورت هيچ گاه به آنها دست نخواهيد يافت.

اگر با کارهای کوچک(شن و ماسه)خود را خسته کنيد،

زندگی خود را با کارهای کوچکی پر می کنيد که اهميت زيادی ندارند

و هيچ گاه فرصت پرداختن به کارهای بزرگ و مهم (سنگهای بزرگ)را نخواهيد داشت.

**********

فکر می کنی که  به سنگهای بزرگ زندگيت پرداخته ای....احساس می کنم که خيلی از سنگهای بزرگ زندگيم را هنوز داخل کوزه ی زندگيم نگذاشته ام... چيزهايی که کوزه ی مرا پر کرده همه شن و ماسه اند...من می خوام کوزه ی خودم را دوباره از اول بچينم....

نمی دونم چقدر می شه...و می خوام بهشون برسم...

سنگهای بزرگ زندگيتان را پيدا کنيد....

***********

اگر چه پيش شما تشنه ی سخن بودم

کسی که درد دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ می شود آری

هميشه بی خبر از حال خويشتن بودم  

************

گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان

ما را تمام لذت هستی به جستجوست

پويندگی تمامی معنای زندگی ست

هرگز نگرد نيست سزاوار مرد نيست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٤/٢/٢۸ - الهام

زندگی:)

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٤/٢/۱٠ - الهام

افق روشن!

شب و بی تاب و بيدارم تو آرامی تو در خوابی

شبم تاريک و خاموشم تو خورشيدی که می تابی

يخم سردم زمستونم تو گرمای تابستونی

کويرم خشک و لب تشنه تو سبزی سبز تو بارونی

منم بی پر و بال خسته تواما اوج پروازی

منم شعر فراموشی تويی که نغمه پردازی

منم محتاج يک آغاز به فکر لحظه ی پرواز

که با تو همسفر باشم که با تو هم ساز و هم آواز

بساز با من نترس از من نترس از سردی دستام

بخون با من بگو با من که با تو راهيی فردام

به من معنی بده با عشق منو با عشق احيا کن

توی زندون تنهايی درو پنجره ايی واکن

به اين دنيای بی رنگم بزن نقشی بده رنگی

که دلگيرم و افسرده از اين دنيای بی رنگی

منم بی پر و بال خسته تو اما اوج پروازی

منم شعر فراموشی تويی که نغمه پردازی

خيلی حرف برای گفتن و نوشتن دارم ولی ديگه نه حوصله ای برای اين جور کارا دارم نه ذوق و شوقی....

دلم می خواست همون جور بی خيال و سرشار از رويا مثل قبل بودم ولی خب نيستم شايد به نظر خيلی ها عاقل شدم که ديگه بی خيال يا رويايی نيستم ...شايد اين جوری بهتره....

خيلی دلم برای روزای دانشگاه تنگ شده دلم می خواد برم سر کلاس سيستم عامل يا گرافيک يا سر کلاسهای حل تمرينم....

چقدر هر چی که می گدره از هر چی که می ياد بهتر بوده...

اصلا دلم نه می خواد عقب برم نه جلو اصلا دلم می خواد همين الان متوقف شم حوصله ی آينده و ياد گذشته رو ندارمهمين جا مرا نگهداريد تا روزی دوباره کبوترهايمان را پيدا کنيمومن حتی از انتظار هم خسته شدم ديگه کبو تر ها بايد خودشون دنبال من بگردن  چون حوصله اينکه دنبال هيشکی بگردم رو ندارم

ديگه می خوام که اين جا ننويسم چون بيش از هر جای ديگه ايی پر از نشونه هاست

دلم می خواد برم و ساعتها توی حافظيه بشينم و بيرون نيام دلم می خاد برم لاويج و تنهای تنها روی چمن هاش دراز بکشم ...

نمی دونم چرا نگران ريحانه هستم..

و چه صبری خدا دارد اگر من جای او بودم....

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٤/٢/۳ - الهام