دروازه های انتها

آفتاب می درخشد و صبح دريچه ايست برای يک آغاز شيرين تر...

   

 و صبح هنوز هم همان نور و گرمای هميشگی اش را دارد همانی که گاه گاهی از آن غافل می شوی همانی که نويد روزی دوباره را به تو می دهد برای برخاستن برای تلاشی شور آفرين و اميدی استوار که به هر چه بخواهی می توانی برسی و نا ممکنی جلويت نخواهد بود...

   و ارزش زندگی به همين بالا و پايين هاست به همين دير و زودها،به همين دلتنگی ها و شاديهای لحظه به لحظه، و اينها همه منوط به زمانی است که دلت را سرشار از مهر ساخته باشی تا بتوانی چشمت را بر همه چيز ببندی و فقط لبخند بزنی و پر توان بمانی .

  و عشق همين کارهای کوچکی است که با آنها دل يکديگر را شاد می کنيم همين بردباری است که در برابر يکديگر از خود نشان می دهيم همين جذبه و شور کودکانه ای است که به ما شوق زندگی می دهد و نهايتا مشخص می کند که چرا طرف مقابل ارزش همه ی اين دردسرها را دارد.

پس پر اميد باش که بهار آرزوهايت همان خواهد بود که هميشه آرزويش را داشتی .

وخدايا درياب ،ما را پر توان در بر گير که پر مهر تر از آغوش تو و والاتر از قدرتت کسی را نمی شناسم.

*قل حسبی الله عليه يتوکل المتوکلون*

بگو خدا برای من کافی ست و اهل توکل تنها بر او توکل می نمايند.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۳/۸/٢۳ - الهام