دروازه های انتها

عالمی ديگر ببايد ساخت و از نو آدمی....

اين جا کلبه ی کوچی ست شايد خانه ی کوچک دل من باشد و کسی در اين کلبه رفت و آمد می کند که برايش مهم است برخی چيزها که برای ديگران مهم نيست وبرايش مهم نيست بسياری چيزها که برای ديگران مهم است .

گردونه ی زندگی می چرخد و می چرخد و ما هم بعد از مدتی چرخش که بعضی هايش دست خودمان است و بعضی هايش نه ،هر کدام به طزفی پرتاب می شويم گاهی آن جا که افتاده ايم را دوست داريم و گاهی نه ومن هم چرخيده ام مثل همه ی شما...

داشتم کتاب می خواندم وچقدر در کتابخانه مان گشتم و بالا و ايين کردم تا چيزی يدا کنم که لا اقل کمی سر گرمم کند تا چند صباحی مرا به خواندن و غرق شدن در خطوط متنش مشغول کند چقدر خوشحالم که حداقل کتابی برای خواندن و رها شدن يدا می شود و گرنه من چه می کردم با اين همهمه ی فکرهايم گاهی آنقدر صدايشان بلند می شودکه فقط من می مانم و سری ر از حرف و گلويی در حسرت فرياد و هيچ چيز مثل خواندن کتاب مرا آرام نمی کند هر چند که دلم می گيرند وقتی که می گويند با اينها وقتت تلف می شود و نمی دانند که وقت و عمر من ر است از لحظاتی که جز اين گونه پر نمی شود ولی باز هم مهم نيست

امروز مدتها روبروی پنجره نشستم مدتها و چقدر خلوت بود خيابان روبرويم جايی که عمر بچگی هايم را آنجا گذرانده ام زمانی را که فکر می کردم با گذر سريعترش به روزهای بهتر و زيباترو يا حداقل ساده تر و راحت تر می رسم ياد همه ی دوستهايم افتادم ياد مسابقه هايی که شرکت می کرديم ياد نقاشی هايی که سولماز برايمان ميکشديا روزهای پر شور و نشاطی که ناهارمان را بر می داشتيم و با همسا يه ی ديوار به ديوارمان دور هم می خورديم و چقدر شيرين بود و چقدر دوست داشتنی بود يادآوری روزهای عمر خواب رفته ام

ديروز معلم هنرراهنمايی ام را ديدم وچقدر بازهم تکان خوردم وقتی که اصلا مرا نشناخت و چقدر اين تکانها عادی شده اند ...امروز می خواستم به بچه ها سز بزنم می خواستم از اعماق روزهای دبستان و راهنمايی تک تکشان را بيرون بکشم و بغل کنم ولی...ولی نشد نه من جراتش را داشتم نه الهام نه دلم....

امروز فقط روبروی پنجره نشستم و تمام بارهايی را که از روبه رويش رد شده بودم را به ياد آوردم.... 

ای کاش چيزی برای دلم مرهم می شد ای کاش حرفهايم حداقل س از نوشتن آب می شدند کاش ذهنم خالی می شد کاش اصلا دل و خاطره نداشتم کاش باز سلامی دوباره می شد تازه ترين و اولين سلام شنيدنی عمرم کاش مثل همه ی خوابهايم پرواز می کردم راستی کاش واقعا پرواز می کردم انگار چيزی برای جا گذاشتن ندارم فقط کاش خودم را هم جا می گذاشتم کاش می شد الهام را از خودم جدا کنم

پر پرواز ندارم اما دلی دارم و حسرت درناها...

ابر و باد و مه و خورشيدو فلک در کارند

تا که جبران خطای ازلی را بکنند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۳/۱۱/٢۸ - الهام

آينه....

هميشه دلم برای خواندن ونوشتن لک می زند هميشه دلم بی تاب کسی است تا لحظات و ثانيه هايی را در کنار هم به نوشتن و خواندن...بگذرانيم،تمام پاکنويس های احساسات گذشته ام روبه رويم ريخته اندمدتهاست که دفتر خاطراتم را بازنکرده بودم مدتهاست که کنار رودخانه ی دوست داشتنی ام ننشسته ام تا فقط به صدای آبش گوش دهم تا خالی از همه چيز فقط گذر لحظه های عمرم را با جريان زلالش همنوا کنم....آه که چقدر دلم برايت پر می زند برای همه ی چيزهای دوست داشتنيعمرم برای لحظاتی که در اتاقم ساکت وآرام برای دل خودم شعر می خواندم برای زمانهايی که فقط من بودم و چرخش قلم و صدای موسيقی آرام مرکب برروی کاغذم برای لحظاتی که غرق در افکارم سايه ی چشمان مردی يامژگان دختری را رقم می زدم و چقدر دوستشان داشتم برای تمام لحظاتی که کنار الهام بودم الهامی که تمام دغدغه اش  رقم زدن زيباترين لحظه ها در زندگی بود و ذهنم دمی از چالش باز نمی ماند.....

در آينه به خودم زل زده ام بيش از اين در چنين لحظاتی کز می کردم پنجه هايم فشار انگشتانم را تحمل می کردند اعصابم منقبض  می شد آرواره هايم در هم قفل می شد تا شايد پس از مدتی بتوانم آرام
آرام عمر سپری شده را حلاجی کنم و به الهام و دنیایش بقبولانم که هزاران راه طولانی در پيش دارد که هنوز هم در دست توست که هر آنچه می خواهی بشود که مهمترين جزء زندگی ات هنوز دست توست  اما اين تصوير در آينه با  الهام  گذشته من فاصله دارد نشانه ها  آنقدر هست که بتوانی حدس بزنی شايد همان الهام باشد  اما ديگر نگاهش خواندنی نيست ...تا کجا رفته ام ؟ تا کجا می روم ؟کجا هستم؟ايرادی وارد نيست .روزم مثل روز همه ی  مردمان می گذرد اما شب ، شبانگاه من و الهام و دنيا و خاطره ی همه ی رو زهايم تنها هستيم و هيچ نمی دانی که چه فضای سنگينی ست انسان بودن چگونه حسی ست و قتی خودم را از اين جا به آن جا حمل می کنم وقتی تمام رويا ها و ذهنيياتم شاخه شاخه شده اند و در انتهای هر شاخه خستگی عميقی به آرامی پر پر می زند،و آنچه من در جستجويش هستم هنوز يافت نشده و من ... ومن ... در جستجوی چه هستم.

و زندگی مرا می تراشد ذره ذره و من فرم می گيرم و عوض می شوم و در آينه فقط برق چشمانم آشناست فقط صدايی که منعکس ميشود ...و من که هستم دلم پر است و قلبم لبريز اما خالی شده ام

چه می دانم ....هيچ نمی دانم ....

 چقدر دلم برای شعرهای سهراب تنگ شده ....

می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم

راه می بينم در ظلمت من پر از فانوسم

من پر از نورم و شن

 و پر از دار و درخت

و پر از راه پر از پل پر از رود از موج

پر از سايه ی برگی در آب

 چه درونم تنهاست

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۳/۱۱/۱٧ - الهام